تبلیغات
آیا می دانید؟ - شادیهایمان را قسمت کنیم
سبز سبزم ریشه دارم... من درختی استوارم...

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

Powered by
Abzarak.com
http://www.clickchi.com/index.php?refer=Ali_boss
چهارشنبه 31 شهریور 1389-10:21 ق.ظ



زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.


ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 30 شهریور 1389 02:22 ب.ظ


foot issues
شنبه 18 شهریور 1396 08:40 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my kids. I found a
sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She placed the
shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it
pinched her ear. She never wants to go back! LoL I know
this is totally off topic but I had to tell someone!
oleneamaya.hatenablog.com
جمعه 13 مرداد 1396 10:32 ب.ظ
Howdy would you mind letting me know which webhost you're using?

I've loaded your blog in 3 different browsers and I must say this
blog loads a lot quicker then most. Can you recommend a good
internet hosting provider at a fair price? Many thanks,
I appreciate it!
BHW
شنبه 2 اردیبهشت 1396 07:30 ب.ظ
Thank you for another informative site. The place else could I
am getting that type of info written in such an ideal method?
I have a undertaking that I am simply now running on, and I have been on the look out for such info.
BHW
جمعه 1 اردیبهشت 1396 06:44 ب.ظ
Excellent web site. A lot of useful info here.
I'm sending it to some pals ans additionally sharing in delicious.
And obviously, thank you in your sweat!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 10:16 ب.ظ
Can I simply say what a relief to discover someone that genuinely understands
what they are discussing on the net. You certainly
know how to bring an issue to light and make it important.
More people ought to read this and understand this side of the story.
I can't believe you're not more popular because you most certainly
possess the gift.
رها
شنبه 10 اردیبهشت 1390 05:28 ب.ظ
باحال بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر