تبلیغات
آیا می دانید؟ - مطالب احساس در قاب تصویر
سبز سبزم ریشه دارم... من درختی استوارم...

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

Powered by
Abzarak.com
http://www.clickchi.com/index.php?refer=Ali_boss
جمعه 7 آبان 1389-05:36 ق.ظ



های پرشین دات کام




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 30 مرداد 1389-11:00 ب.ظ






تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 26 تیر 1389-07:36 ق.ظ



کارتون روز: دردسرهای فارسی 1 برای خانواده‌ها!!




تاریخ آخرین ویرایش:- -
یکشنبه 29 آذر 1388-08:41 ق.ظ



 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.



دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. 

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::



معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.




تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 29 آذر 1388 08:52 ق.ظ
چهارشنبه 6 آبان 1388-09:30 ق.ظ



PersFun Groups >> www.PersFun.com

PersFun Groups >> www.PersFun.com

PersFun Groups >> www.PersFun.com

PersFun Groups >> www.PersFun.com

PersFun Groups >> www.PersFun.com

PersFun Groups >> www.PersFun.com

PersFun Groups >> www.PersFun.com

PersFun Groups >> www.PersFun.com




تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 6 آبان 1388 09:26 ق.ظ
شنبه 2 آبان 1388-12:49 ب.ظ



چند روزه هوا ابری و خبری از بارون نیست..چقدر دلتنگ این قطره های

صادقانه هستم..

کاش شیشه بودم و باران بر تن من جا خوش می کرد..

کاش قطره ی کوچک بارانی بودم و بر صورت تو می نشستم..







بزن باران......................................



تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 24 مهر 1388-03:31 ب.ظ














تاریخ آخرین ویرایش:- -
دوشنبه 20 مهر 1388-10:43 ق.ظ









وقتی خدا فصل هارا می افرید..گمان می كنم دلتنگ بود  در لحظه ی تولد پاییز



تاریخ آخرین ویرایش:- -
یکشنبه 29 شهریور 1388-06:50 ق.ظ



البته برای تاكسی مثال بالا و صد البته برای ماشین های دیگه ایی كه مثل تاكسی بالا بدون سوخت حركت میكنند , یه امداد خودرو درست وحسابی هم آماده كردیم كه توی راه لنگ نمونن

یادش بخیر زمان دانشجویی هر موقع چمن ها رو كوتاه می كردن , همه كلهم می فهمیدن كه فرداش قورمه سبزی داریم.

به این میگن یه خطای دید جانانه

این رئیس باغ وحشه چقدر انسان دوسته والله

به فكر جون آدم بدبخت نیست . نوشته اگه بیفتین اون طرف فنس , حیوونه شما رو میخوره و ممكنه گوشت شما مریضش كنه .

روش جالبی برای كور كردن دوربین مدار بسته

امیدوارم از این عیدی خوشتون امده باشه دوستان




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 28 شهریور 1388-01:30 ق.ظ






تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3