:درباره وبلاگ

:آرشیو
:طبقه بندی
:پیوندها
:پیوندهای روزانه
:صفحات جانبی
:نویسندگان
:آخرین پستها
:ابر برچسبها
آماروبلاگ
پیرمرد ساکت ایستاده بود و چشمانش را به دور دستها دخته بود. تکه ابری کوچیک که در آسمان پیدا بود ذهن پیرمرد رو به سمت سالهای دوری برد. باغ زیبا، جنگل سر سبز، درختان کاج و اون نوری که همیشه توی صبح از لابه لای درختا روی زمین می تابید. رد پایی از نور در وسط جاده. سوالی که همیشه در ذهن پیرمرد بود.
فرشته ای از نور که روی زمین حرکت کرده بود و رد پایی نورانی از خودش به جا گذاشته بود.با بوی نسیم صبحگاهی.این بار زمان، ذهن پیرمرد رو به مبارزه می طلبید. بوی نسیم صبحگاهی ، ابر زیبا.آسمان صاف، درختان همه و همه برای پیرمرد یاد آور روزهایی آشنا بود. نور چشم پیرمرد رو می زد ولی تماما محو نگاه به آسمان شده بود. صدای قلبش رو می تونست بشنوه قلبش شدید می زد. درد کوچکی در سر خودش احساس کرد. آتشی از درون پیرمرد زبانه می کشید...

بهت و حیرت زدگی هر کدام باعث تشدید آتش درونی دیگری می شد و گردابی بزرگ این دو موجود رو در خود می کشید...
در یک لحظه زن احساس کرد که از سنگینی نگاه مرد رها شده است. از گوشه چشم خود به مرد نگاه کرد قطره ای قرمز روی پیراهن پیرمرد بود و مرد همچنان بی تفاوت به افق نگاه می کرد.
ناگاه قطره ای دیگر و قطره ای دیگر و ناگهان بینی پیرمرد به شدت شروع خونریزی کرد...
پیرمرد دیگر تاب ایستادن نداشت تنها زن را دید که چرخید و به سوی او دوید. مرد به سختی دید که زن به سمت او می دود...
همه چیز را آهسته می دید. ناگهان صدای یی شنید . زن اورا صدا می کرد ولی مرد نتوانست جواب دهد. تنها احساس کرد دستی بازوی اورا می فشارد و زمین اورا به سوی خود می کشد...
(بر گرفته از وبلاگ پاییز سبز)

گنجشک با خدا قهر بود…
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد…
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه
کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

پس از انتشار جلد سوم نامههای آنتوان چخوف در ایران، ناهید كاشیچی یادداشتهای روزانهی این نویسنده را ترجمه میكند.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، یادداشتهای روزانهی چخوف، نوشتههای روزانهای است كه از این نویسنده باقی مانده و كاشیچی تصمیم دارد آنها را به فارسی برگرداند.
جلد سوم نامههای آنتوان چخوف با ترجمهی كاشیچی نیز اخیرا از سوی نشر توس منتشر شده است. به گفتهی مترجم، آنتوان چخوف در حدود هشتهزار نامه داشته، که البته بر اساس برخی از نظرها، مجموعهی کامل نامههای او به 10هزار عنوان میرسد.
در این نامهنگاریها، دیدگاههای چخوف دربارهی اوضاع ادبی، اجتماعی و سیاسی کشورش بیان شدهاند.
تاكنون با ترجمهی كاشیچی، نامههای این نویسنده به همسر و برادرش و همچنین هنرمندان و نویسندگان از سوی نشر یادشده منتشر شدهاند.
در جلد دوم نامههای چخوف كه به هنرمندان و نویسندگان است، نامههایی از ماكسیم گوركی - نویسندهی روسی -، استانیسلاوسکی - كارگردان معروف تئاتر روسیه -، نمیرویچ دانچنكو - كارگردان تئاتر - و كمسیار ژوسكایا - اولین هنرپیشهای كه نقش نینا رانچینایا را در نمایشنامهی «مرغ دریایی» چخوف بازی كرد - آمدهاند.
آنتوان چخوف - داستاننویس و نمایشنامهنویس نامدار روسی - ژانویهی 1860 از پدری مغارهدار و مادری داستانگو متولد شد و در 15 جولای 1904 درگذشت.
چخوف بیش از 700 داستان کوتاه نوشته است و از آثار مهم او به «سه خواهر»، «عمو وانیا»، «مرغ دریایی» و «دوئل» میتوان اشاره كرد.
الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی ، و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟
خدایا : عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.
خدایا : به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن .
خدایا : رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نساز.
خدایا : مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی قضاوت نکنم.
خدایا : جهل آمیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
خدایا : شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.
خدایا : درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. آن چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.
خدایا : مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله در امان دار.
خدایا : خودخواهی را چندان درمن بکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز آن در رنج نباشم.
خدایا : مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.
خدایا: « تقوای ستیزم» بیاموز تا درانبوه مسوولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
خدایا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.
( برگرفته از نیایش نامه دکتر علی شریعتی )
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
و صائب در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
و شهریار در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را

ولی در خلاقیت هنری و بیان شاعرانه اش بی تردیددر عرصه ی تحول ساختار شعر اسپانیایی تاثیری بسزا داشت.
اعطای جایزه ی نوبل به شاعر در 1971 از سوی جامعه ی بین المللی خود گواه این مدعا است.
نرودا به خوبی ضرورت به كار گیری شعر در عرصه ی مبارزه ی سیاسی مردم امریكای لاتین را فهمیده بود

او به ویژه می دانست كه سخن گفتن از عشق به دوران تاریك سركوب و اختناق, انگاه كه شعله های جنگ زبانه می كشید, كار اسانی نیست.
شعر نرودا نگاهی است به خلا درونی انسان
انچه كمتر , قلم و زبانی توان به تصویر كشیدنش را دارد.
نرودا را باید شاعر اعصار نامید زیرا كه مبارزه همیشه ادامه دارد...
هیچ كس نخواهد یافت قلب اواره ی مرا
میان این همه ریشه,به خنكای تلخ
از افتاب مضاعف بر اب خشمگین
این جا زندگی می كند سایه ای,كه همسفر با من نیست...
از كتاب صد غزل عاشقانه

پس ایستاد.
همان هنگام از میان جمع,گربه ای بزرگ و موقر برخاست و رو به انها گفت:
دوستان!به درگاه خدا بسیار تضرع كنید و نیایش. بدون شك,از اسمان موش خواهد بارید!
و چون سگ این را شنیددر دل به انها خندید, از انها روی گرداند و گفت:
ای گربه های كور و نادان.. مگر ننوشته باشند و من و پدران قبل از من ندانسته باشند, كه انچه با نیایش و تضرع فرود می اید استخوان است نه موش..
جبران خلیل جبران
روزی به مترسكی گفتم:و او گفت:
در ترساندن لذتی عمیق و به یاد ماندنی است كه هرگز از ان خسته نمی شوم!
بعد از كمی تامل گفتم:
شاید...اما من لذت ان را نفهمیدم.
او گفت:
فقط كسانی ان را می فهمند كه از حصیر و كاه باشند!
در حالی كه نمی دانستم مرا می ستاید یا تحقیر می كند او را ترك كردم...
از زمانی كه مترسك حقیقتی فیلسوفانه را بیان كرد یك سال گذشت و هنگامی كه دوباره از كنارش عبور كردم دو كلاغ را دیدم كه زیر كلاهش لانه می ساختند....
وقتی اسمان می بارد و من شاعر می شوم...واژه هایم قوز می كنند و من خیس می نویسم...
اسمان مرطوب است...
دریا در اسمان خوابیده...
اب از اسمان خودكشی می كند...!
فریاد می كشد قطره ای و ...............سقوط.....
ما بی خبر می خندیم و باران را جشن می گیریم......
راحیل نادیان
بوی نوازش می اید..
حرف های عاشقانه.. انگار كسی می گوید:دوستت دارم! گوش هایم را تیز می كنم..
این رویای كندلوس است..این تبسم قشنگ عشق است..
نیم نگاهی به اسمان می اندازم..
عاشق می شوم..اسمان مال من است.. زمزمه می كنم: ...فكر..هوا..عشق...زمزمه می كنم..
دست های كسی را محكم می گیرم و فریاد می زنم:دوستت دارم...صدای من محو می شود...گنگ می شود..كسی در این حوالی صدای من را نمی شنود..
من باز به اسمان نگاه می كنم..همان اسمان را عشق است.. بوی باران را عشق است
بگذار خیس شوم..
من باران هستم..
من دریا می شوم..
تبلیغات

